شهدای گمنام شهر دشتک

شهدای گمنام شهر دشتک


shohadaygomnam.dashtak

طبقه بندی موضوعی


ali bahrami
۲۲ مرداد ۹۴ ، ۲۳:۱۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
... ... ....堠.....................

....? .? .....

..... ... ... Ȑ?.

.ҁ... .....

... ...... ... ...

.... .... ?.....

..... ... .?.. ..ʿ

......... .....

..?. .?.. ȁ...

ǐ. .... ....

.. ... ...? .... ...?.. .. .?....

..... ? .?...?.

.... ..? .....

.. ... .?. .. ....

... .?... .?....

..?. .... ..?....

ǐ. .... .....

.. ... ..? ....

ژ. .... .?....

.Ǎ...? ..?..

ژ. . ... .?...

..... .... .?..

.... .... .?...

..... .. .....

.....? .. .. ....

.. .... .....

.. .?.... .?...

.. .?.. .. .. .Ԙ

...... .. .?...

..?..? .... ..

... ... .?...

..... ژ. ....

.. .. ژ. .......

ژ.? .. .. ..... ..

.. ... ......

...?.. ژ..

.... .?.. ..?.?..

.. ?.. ... ..?..

.... .... .?.?..

..... ... .....

..... ... ......

... ... Ȑ?.?.

... ... ......

.. ... ...? .. ....

ύ.. .?. ... ..

..... ... .?. ...

.... .... ... ..

..... .... .. ....

... ..... ..ǘ.

...... .... ...

.....? ... ..

.?.. ..? .....

..... ..... ... ...

...... .... ... .

.....? ... ...

.... ... .... ..

..... ... ..?.

...? ..?. ..?

..... .. .... .?.?.

..... ...??.

... .... .. ....

... ?.?....? .

.... .... ....

..... ...??.

..... ... .....

..?.... .?.. .

.... ...... ....

.? ... ... ...

?. ...... .....

... .... ? ....

.. .?. ..э. .....

... ..... ..

..... ... ..... ..

....? .. .. .?

Ԙ... ..... ..

.... ... ....

.... .....??

?. .?. .?.. .....

...?..?.?.??.

................................................................................................... ..... ........ Ӂ..

.................................... ...? ... ....? ....? .?.?.?? ....ʠ.............................................

ali bahrami
۱۹ فروردين ۹۲ ، ۰۸:۲۸ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

معبود من بر گو بمن گر فخر میداری زمن از چه به ابلیس پلید بسپردهای اسرار را... من آدمم یا خاکیم مسجود هر افلا کیم گو من کیم یا من چیم میکن زسر دستار را... فرمان شیطان برده ام راه غلط بسپرده ام دل مرده ام افسرده ام میده شفا بیمار رافرموده ای بر حکم من مصحف بخوان و دم مزن فرمانت از جان میبرم مستانه کن دلدار رادر سوره اعراف خود یک شرط دادی باب من از چه چهارش کرده ای این بنده بیچاره راگاهی به بزمم آوری حالی زتن جامه دری من عاشقم دیوانه ام مدهوش کن دلدار راگفتی به اخلاصم بخوان یاد تو آرم آن زمان اخلاص را یادم بده یاد آورم پیمانه رادام شیاطین در دم است اخلاص میخواهی زمن بر گیر از راهم ببین شیدا کنم فرزانه رادیدم رخ پوشیده را این گونه حیران آمدم پوشش چو برگیری رسر افسون کنی افسانه راآزاده ام آورده ای ره را نشانم داده ای افسوس بنشاندی بره دزدان عیارا نه راراز تو افشا میکنم آشوب و غوغا میکنم روبر مگردان و مزن آتش تو خرمن خانه راراهی به خلوتگاه خویش داری به نجوا بازگو پنهان کنم اسرار را گیرم ببر جانا نه راولعصر راه خلوت است نجوا به عبدم گفته ام بر گیر این را هو بیا وصل آوری هجرانه را باتشکر از رها که این مطلب زیبا رو برامون فرستادن

ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
بسم رب الشهداء و الصدیقین  خواهش می کنم مطلب عباسم هست  را بخوانید واز مظلومیت پدران و مادران شهید اگاه شوید. عباسم هست ... 5/7/91 - تازه آوردنش . یه سه چهار روزی می شه . یکی از پیرمردای سالن شماره 3 تازه فوت کرده و جاش خالی شده . تخت و کمد اونو دادن بهش . روز اول که با مسئول سالن ها اومد تو سالن ، من کنار یکی از تختا وایساده بودم . فهمیدم مهمون جدیدمونه . گفتم برم باهاش یه حال و احوالی بکنم، ببینم از این پیرمردای اخمو وبدخلقه یا از اون شیطوناس که دست چند تا جوونو از پشت می بنده ! تو این شیش هفت سالی که  پرستار آسایشگاه سالمندام ، با آدمای زیادی برخورد کردم. آدما اینجا با سرگذشتای جور واجور میان و زندگی هر کدومشون مثه یه قصه می مونه . بعضیا خیلی غرغرو و بداخلاقن . بعضیام نه . با اینکه بچه هاشون اینجا گذاشتنشون و رفتن ، روحیه شون خوبه و به زندگی میون کسایی از جنس خودشون عادت کردن . ... وقتی مسئول سالن ها ، حاج صابرو آورد تو سالن ، تخت جلومو مرتب کردم و اومدم طرفش. یه ساک دستش بود و یه کلاه سبز بافتنی هم سرش بود که بعدا" فهمیدم دائم سرشه و درش نمی یاره . رفتم جلو وسلام کردم . ساکشو گرفتم و گذاشتم تو کمد کنار تختش .حاج صابر با آرامش خاصی نگام کرد و جواب سلاممو داد. بعدم نگاهشو مظلومانه روی تخت و کمد بغل دستش چرخوند و بدون این که چیزی بگه آهی کشید و کتشو درآورد. سفیدرو بود وقدکوتاه. لبخندی زدمو بهش گفتم : خوش اومدین پدرجان. اونم متقابلا" لبخندی زد و آرام در حالی که کتش را روی تخت می گذاشت ، جواب داد : ممنونم پسرم. این کمد منه ؟ من جواب دادم : بله پدر جون. هر چی داری بذارتو کمدت ... الان که می بینی سالن خلوته ، وقت هواخوری عصره. وسایلتو جابجا کن. لباساتو عوض کن . بقیه که اومدن باهاشون آشنا می شی. حاج صابردوباره لبخند زد و نگاهی به تختای اطرافش کرد و بی تفاوت جواب داد: باشه و نشست روی صندلی کنار تختش. من هم رفتم طرف در سالن. نزدیک در برگشتم و نگاهی به حاج صابر کردم ... با خودم فکر کردم حاج صابرجزء کدوم دسته اس؟... جزء اون پیرمردای افسرده اس یا ...!  دلتنگی عمیقی تو چهره اش بود ولی بدخلق و بد رفتار نبود. دلم می خواست بدونم چرااینجاست! چند روزی از اومدن حاج صابر به آسایشگاه میگذره . همونطور که حدس زده بودم حاج صابر شخصیت متفاوتی داشت. با بقیه پیرمردا و پرستارا  خوب رفتار می کنه ، ولی بیشتر وقتا تو خودشه و تنهاس ... اون غم عجیب تو صورت مهربونش ...! ...امروز وقتی اومدم تو سالن تا داروها رو بدم ، دیدم امیر وایساده کنار تخت حاج صابر و ازش سؤال و جواب می کنه. امیر همکارمه که تقریبا" با من کارشو تو آسایشگاه شروع  کرده و اونم  پرستار همین سالنه. جلو اومدم. امیر تا چشمش به من افتاد، پوزخندی زد وبا شیطنتی آزاردهنده گفت : بیا فرهادجون ... بیا ببین این حاج آقا چه جوری سر کارمون گذاشته! به ما که نمیگه چرا اومده اینجا ... من همینطور که امیر به حرفای تلخش ادامه می داد ، نگاهمو دوختم به صورت حاج صابر... من رفتار امیرو که همیشه با پیرمردا تند و بی احساس برخورد می کرد، قبول نداشتم . ولی برای منم جای تعجب داشت. حاج صابر برعکس خیلی از ساکنین آسایشگاه سالمندا که از بچه هاشون گله داشتن ، تو این مدت از بچه اش هیچ حرف بدی نمی زد و همین هم بیشتر امیروکنجکاو کرده بود. ... حاج صابر در مقابل  حرفای امیر سکوت کرده بود و با آرامش اما در عین حال با یه تشویش درونی که از لرزیدن دستاش معلوم بود ،نِگاش می کرد.  امیر ادامه داد : این حاج صابرم خوب مارو می پیچونه فرهاد! ازش می پرسم بی کس و کاری ! ... می گه نه ، من بی کس نیستم . میگم پس اگه بی کس نیستی ، خب بچه هات اومدن اینجا گذاشتنت دیگه ! واسه سیزده به در که نیومدی اینجا !... نکنه از زندگی مرفه تو خونه ات خسته شدی که اومدی تو این زندان اجباری!... با این حرف امیر، حالت چهره حاج صابر یه دفعه  تغییر کرد و سرخ شد. سریع از تخت اومد پائین و دمپاییاشو پوشید. برخلاف همیشه که آرامش تو چشاش موج می زد ، نگاه تندی به امیر کرد و گفت : لا اله الا الله ... نخیر من یه پسر دارم . خیلی هم پسر خوبیه ... اصلا" به حال تو چه فرقی می کنه پسر جان ؟! ... و از سالن رفت بیرون. من که از رفتار امیرخیلی ناراحت شده بودم ، اخمامو کشیدم تو هم  و گفتم : مگه آزار داری امیر؟!... چرا پیرمردو اذیت می کنی ؟! ... تو دوباره شروع کردی از کار این و اون سر در بیاری ؟! ... دلش نمی خواد چیزی بگه ! ... چی کار داری ؟! امیرم با قیافه ای در هم جواب داد : برو بابا ... من نمی تونم همین جوری اینجا راه برم و به اینا سرویس بدم و هیچی ام نپرسم ... مثل تو که فقط راه میری و بهشون لبخند می زنی ... و در حالی که دستمال توی دستش رو از این دست به اون دست ، بالا و پائین مینداخت ، از سالن رفت بیرون. ...وقتی امیر رفت بیرون ، اومدم کنار پنجره سالن و به بیرون نگاه کردم و دنبال حاج صابر گشتم. یه دفعه چشمم خورد به نیمکتی گوشه حیاط که حاجی روش نشسته و کز کرده بود. با اینکه حرفای حاج صابر برای منم عجیب بود ، اما از این که اینطوراز حرفای امیر به هم ریخته بود، خیلی ناراحت بودم و دلم براش خیلی سوخت. آسایشگاه شرایط خاص خودشو داره ، با یک سری قوانین تعیین شده برای سالمندا. مثلا" زمان ناهار ، یا استراحت بعد از ظهر یا زمان نظافت که هیچ کس نباید تو سالن ها بمونه . از اون روز که  امیر جلوی بقیه پیرمردای سالن اونطوری با حاج صابرصحبت کرده بود، حاجی از قبل هم کم حرف تر شده . امروز بعد از ظهر وقت نظافت بود . من و امیر و چند تا از خدمتکارای آسایشگاه اومدیم تو سالن شماره 3 و به همه گفتیم برن بیرون  تا ما سالنو تمیز کنیم . حاج صابرم مثل بقیه با اینکه خیلی تمایل نداشت ، رفت بیرون. امیر که انگار چون اون روز نتونسته بود چیزی از حاج صابر بفهمه ، هنوزم حالش گرفته بود ، با نگاهی معنادار حاج صابرو تا دم در بدرقه کرد و مثل کسی که منتظر فرصت باشه ، یه دفعه درحالی که می رفت طرف تخت حاج صابر، گفت: بالاخره می فهمم این پیرمرد چیکارس... می گه بی کس وکار نیستم ، فکر کرده ما نمی فهمیم !... کلید کمدشو جا گذاشته. حتما" یه چیزی تو وسایلش هست دیگه ... و شروع کرد گشتن لابه لای وسایل حاج صابر ... من و خدمتکارا که از این کار امیر عصبانی شده بودیم ، بهش اعتراض کردیم و من با صدای بلند بهش گفتم : چی کار می کنی امیر؟! تو حق نداری وسایل اون پیرمردبیچاره رو بگردی ! آخه به تو چه ؟ .. چیو می خوای بفهمی؟! امیرم سرشو از تو کمد در آورد و با چهره ای ملتهب جواب داد : می خوام بفهمم این بابا کیه و چیکارس! از یه طرف قربون صدقه پسرش میره ، از یه طرف اینجاس. حرفاش با هم نمی خونه. من تا از کارش سر در نیارم راحت نمی شم. بعدم رو کرد به بقیه مونو گفت : اگه به کسی چیزی بگین ، خودتون می دونیدا ! ... من که خیلی از دستش عصبانی بودم رفتم طرفش  جلوشو بگیرم که یه دفعه امیر کاغذیو از کمد بیرون آوورد و داد زد : یه چیزی پیدا کردم ... این عکس همون پسر خوبشه که میگه ! ... همون که آورده انداخته تش اینجا ... چقدر اینا بد بختن ...! ... جلو رفتم و چشم غره ای به امیر رفتم ونگاهی به عکس نگاه انداختم. عکس یه جوون بود ، فوق العاده شبیه خود حاج صابر. مطمئن بودم پسرشه. عکس وسط یه حیاط بود یا یه باغ . با چهره ای معصوم ولباسی ساده ... بعد سریع از کنار تخت حاج صابر رفتم اون طرف سالن و با صدای بلند گفتم : امیر! زود اونو بذار سرجاش و بیا سر کارت ... اگه یه وقت حاجی بیاد ببینه ، خیلی بد میشه . امیر هم در حالی که چشماش برق می زد با بدجنسی لبخند زد و جواب داد : خب بیاد. می خواد چیکارکنه پیرمرد؟! ... می خواست خودش راستشوبگه ! ...  عکسو گذاشت تو کمد ودرو بست. اومد کنار من و کارشو شروع کرد. منم به نشونه تأسف سرمو تکون دادم و به کارم ادامه دادم. امروز صبح ، بعد از وقت صبحونه که وقت آزاد سالمندا واسه ی کارای دلخواهشون بود ، وقتی اومدم تو سالن، حاج صابر صدام کرد. رفتم کنار تختش و با لبخند گفتم : سلام . چیه حاجی؟ چیزی می خوای؟ حاج صابر که چهره اش آروم بود ، آهسته طوری که کسی چیزی نشنوه ، گفت : سلام آقا فرهاد. بابا جون! خودم می دونم کار تو نیست  ولی یه سؤالی ازت داشتم، کسی وسایل کمد منو گشته ؟ ...دیروز موقع نظافت ... اون پسره ... امیر ...؟ من که دست و پامو از سؤال حاج صابر گم کرده بودم  با مِن و مِن جواب دادم : مگه چیزی شده حاجی ؟ چیزی از وسایلت کم شده؟! ... حاج صابر که احساس می کردم متوجه شده بود ولی مراقب بود که چی میخواد بگه ، با آرامش ادامه داد : نه. فقط دیروز بعد نظافت که برگشتم دیدم کلیدمو جا گذاشتم. در کمدمو که باز کردم حس کردم وسایلم جابجا شده ... همین بابا جون ... من که در مقابل احساس خوب حاج صابر و از یه طرف خرابکاری امیر خیلی خجالت می کشیدم ، نتونستم مقاومت کنم . دستمو گذاشتم پشتش و گفتم : حاجی ! اگه یه چیزیو بهت بگم قول می دی ناراحت نشی؟ حاج صابر که  دلتنگی همراه با آرامش تو صورتش دیده می شد ، لبخند سطحی ای زد و جواب داد : نه بابا جون ... بگو . من که خوبی و آرامش حاجی بهم جرأت و جسارت داده بود ، با دست پاچگی گفتم : راستش آره حاجی. اون دیروز تو کمد تو نگاه کرد. شما ببخش حاجی!  یه کم فضوله ، ولی کار خاصی هم نداشتا. فقط می خواست از کارتون سر در بیاره ... از قضیه پسرتون. حاج صابر با تعجب به من نگاه می کرد و چشم ازم برنمی داشت. ... من ادامه دادم : آخه می دونی چیه حاجی؟ ما هممون کنجکاوشدیم ... شما ازیه طرف میگی پسر داری و بی کس وکار نیستی ، از یه طرف برعکس خیلیا ازش هیچ شکایتی نداریو ازش تعریفم می کنی ! ... این حرفو که زدم قیافه حاجی تغییر کرد و یه دفعه رنگ صورتش مثه گچ سفید شد. شونه شو از دستم بیرن کشید و تشویشی ریخت تو چشاش . درحالی که دستاش می لرزیدن ، در کمدشو وا کرد و عکس پسرشو بیرون آوورد. اونو بوسید وچسبوند به سینه ش. من که حسابی از حرفم پشیمون شده بودم و نمی دونستم باید چیکار کنم ، خواستم برم طرفش که بانگاه غمگین حاجی سر جام میخکوب شدم. اونم به سرعت از  اتاق بیرون رفت . من که اصلا" نمی خواستم حاج صابرو اونقدر ناراحت کنم و خیلی دوسش داشتم و از طرفی نگاه پرسشگر پیرمردای توی سالن از واکنش حاجی نسبت به من ، داشت روم سنگینی می کرد ، خودمو جمع و جور کردم و دنبال حاج صابررفتم بیرون. رفتم تو حیاط و دنبالش گشتم. رو نیمکت همیشگیه گوشه حیاط نبود. نگاهمو چرخوندم تو حیاط . یه دفعه چشمم افتاد به حاجی که به درخت بید انتهای حیاط تکیه داده بود. از پشت سرآهسته رفتم  طرفش. بهش که رسیدم آروم گفتم : حاجی ... حاج صابر... حاج صابر که با صدای من برگشت به طرفم ، دیدم صورت و چشماش رنگ خونه و پیرمرد داره پشت سرهم اشک می ریزه. از خیسی و سرخی چشمای حاج صابر، دلم یهو ریخت پائین و دستپاچه گفتم : حاجی جون تو رو خدا منو ببخش ... یعنی مارو ببخش ... حاج صابر که اون آرامش همیشگی تو چهره ش نبود و همینطور اون قاب عکسو تو بغلش فشار می داد ، خیره شد به چشمام وآهسته گفت : من و ما درعباس همین یه بچه رو داشتیم. عباس خیلی پسر خوب و مهربونی بود. هنوزم مهربونه ... ... بعد عکسو از خودش جدا کرد و نگه داشت جلوی صورتش . همینطور که دست می کشید روی عکس و اشک می ریخت ادامه داد : بعد جنگ گفتن شهید شده ... ولی جنازه شم هنوزبرنگشته ... عباس هنوزم برنگشته ... ما درش بعد از جنگ که ازش خبری نشد ، مریضی قلبی گرفت و چند ماه پیش فوت کرد. ... بعدم انگار که بغض راه گلوشو ببنده ساکت شد. مکثی کرد و دوباره ادامه داد : همه می گن بعد مادرعباس من تنها شدم . ولی من تنها نیستم ... پسرم هست ... عباس هست ... من که زبونم بند اومده بود و نمی دونستم چی بگم ، فقط خیره شدم به چشمای مظلوم و پردرد حاج صابر که انگار داشتن تو همین چند دقیقه ، رنج و غصه و دلتنگی این همه سالو می باریدن . ... حاج صابر از اون روز که جریان پسرشو گفته خیلی ساکت تر و گوشه گیرتراز همیشه شده. کارش شده نشستن زیر اون درخت بید و خیره شدن به عکس عباس ... ... حالا دیگه همه می دونن ... اون چرا اینجاست   نقل ازفرزند شهید حاج سید مجتبی و جانباز سید مرتضی
ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر

 

ای شهر شهید پرور من

بانعش برادرم چه کردی

وی داغ نهاده بر دل من

باسیلی مادرم چه کردی

ای شهر شهید پرور من

جونالنگه فسق وبدحجابی

آیا تو هنوز همچو دیروز

پابند  به  نسل  انقلابی

ای شهر شهید پرور من

خاموشی تو زانفعال است

از بازوی خود بریده بهتر

دستی که به گردنی وبال است

ای چلچله های پر شکسته

ای آنکه ز عشق پر گرفتید

در وسعت آسمان سبکبال

سر داده ره سفر گرفتید

یوسف صفتان مصر غربت

کنعان به شما نیاز دارد

تابوت شما مگر که ما را

از فکر گناه باز دارد

ای شهر شهید پرور من

ای کاش که من شهید گردم

یک جبهه هوای تازه بینم

از مسلخ خویش بر نگردم

ای دل اگر از تبار عشقی

از هستی خود مهاجرت کن

چون چلچله های پرشکسته

پرواز به سوی آخرت کن

آنجا که خدا، خدای گلهاست

آنجا که بهار جاودانی است

آنجا که تبسم شهیدان

همرنگ نگاه آسمانی است

آنجا که شهید ارج دارد.

                                 « شادی روح شهدا صلوات»

 

ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
اولین رزمنده به اسارت درآمده از استان دردوران دفاع مقدس که طولانی ترین سابقه اسارت رادارد:
 آزاده سرافرازخدابنده فاتحی آزاده سرافراز خدابنده فاتحی قهفرخی فرزند نجفقلی در تاریخ1338/6/1در فرخشهر به دنیا آمدوبا آغاز جنگ تحمیلی ازطرف نیروی زمینی ارتش جمهوری اسلامی ایران لشکر 92زرهی اهواز به جبهه های حق علیه باطل اعزام شدودر تاریخ1359/7/1بر اثر تک دشمن بعثی در منطقه عملیاتی عین خوش اسیر شد. در طول مدت اسارت در اردوگاه های الاماره و رمادیه بر اثر شکنجه های وحشیانه دشمن از نواحی گوش،اعصاب،روان و قلب آسیب فراوان دید و در تاریخ 1369/6/1از اسارت آزاد گردید و به آغوش میهن اسلامی ایران بازگشت.                                                                                                            "" تعجیل در فرجش صلوات ""
ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
>عملیات والفجر 8 -->) اهداف عملیات ویژگی های منطقه فاو منطقه عملیات استعداد دشمن قوای خودی طرح عملیات شرح عملیات فاو از حضور تا تثبیت مشکلات باز پس گیری فاو برای دشمن بازتاب سیاسی عملیات والفجر 8 نتایج عملیات   پیروزی های جمهوری اسلامی با فتح خرمشهر به اوج خود رسید، غرب به منظور فراهم آوردن شرایط مناسب در تحمیل صلح و سازش به جمهوری اسلامی، تلاش اصلی را معطوف بر حفظ صدام کرد. بدین ترتیب از یک سو پافشاری و تصمیم قطعی غرب مبنی بر حفظ صدام و از سوی دیگر، عزم راسخ جمهوری اسلامی جهت حصول به اهداف حقه خود در جنگ و تسلیم نشدن در برابر فشارهای همه جانبه استکبار، به نوعی، حالت نه جنگ ، نه صلح را میان طرفین حاکم کرد. در واقع حفظ صدام و بازداشتن ایران از پافشاری روی آرمان های خود، برقراری موازنه قوا بود. از این رو افزایش و تقویت توانایی های تکنولوژی عراق به ویژه نیروی هوایی، در دستور کار استکبار قرار گرفت و به دنبال آن دشمن سعی کرد فضا را به طور مطلق در اختیار بگیرد تا شاید به این وسیله به لحاظ ضعف های متعددی که داشت، صحنه جنگ را از میدان رزم زمینی به آسمان ، دریا و شهرها بکشاند. گذشته از استراتژی غرب و حمایت های همه جانبه علمی و نظیر از رژیم عراق، رژیم بعثی نیز تمامی توان خود را در جهت پشتیبانی و پاسخ گویی به نیازهای جنگ قرار داد. اجتناب از جنگ در زمین مسطح – پس از عملیات های والفجر مقدماتی و والفجر 10 – و در پی آن ابتکار عملیات در هورالهویزه طی دو عملیات بزرگ خیبر و بدر – به خصوص خیبر – موجب انفعال رژیم عراق و ایجاد نگرانی در میان حامیان منطقه ای و بین المللی او گردید، و متقابلا جمهوری اسلامی ایران که ابتکار عمل و برتری سیاسی و نظامی را همچنان در دست داشت، زمینه عملیات بعدی را با استفاده از تجربه عملیات در هور فراهم نمود. در این میان، عاملی که مجوب شد طراحان نظامی در انتخاب منطقه بعدی برای عملیات دقت بیشتری به عمل آورند، این بود که هیچ یک از عملیات های انجام شده پس از فتح خرمشهر دارای نتایجی نبود که قادر باشد برتری تعیین کننده ای را نصیب ایران کند. از این رو، لازم بود حرکت جدیدی در صحنه جنگ انجام شود که با آنچه از اول جنگ تا آن زمان به وقوع پیوسته بود، متفاوت باشد و فرماندهان نظامی عراق نیزاز پیش بینی آن ناتوان باشند. این حرکت، عبور از رودخانه عریضی همچون اروند و تسخیر منطقه مهم شبه جزیره فاو بود. عکس پیدا نشد اهداف عملیات به لحاظ موقعیت جغرافیایی شمال خلیج فارس و منطقه فاو ، عملیات والفجر 8 از اهداف سیاسی – نظامی ویژه ای برخوردار بود که مهم ترین آن ها عبارت بودند از: تصرف شهر فاو و تاسیسات بندری آن. هم مرزی با کویت. تهدید بندر ام القصر. انهدام و یا تصرف سکوهای پرتاب موشک. تامین خورموسی و تردد کشتی ها به بندر امام خمینی. تسلط بر اروندرود. انسداد راه ورود عراق به خلیج فارس. ویژگی های منطقه فاو منطقه فاو علاوه بر ارزش سیاسی – نظامی، به لحاظ فراهم سازی امکان حضور مقتدرانه ایران در خاک عراق و موقعیت جغرافیایی و طبیعی، دارای ارزش استراتژی ک نیز بود و هم چنین معضلات ناشی از عدم تامین مناطق عملیاتی پیشین و مقابله با فشارهای دشمن پس از تصرف منطقه را هم مرتفع می کرد، زیرا با تلاقی بودن سواحل رودخانه اروند درهر دو سو و نیز وجود عارضه کارخانه نمک، عملا بیشتر زمین منطقه را برای دشمن غیر قابل استفاده کرده بود و این مساله کارایی زرهی ارتش عراق را کاهش می داد. همچنین احاطه آب از سه قسمت موجب شده بود، پدافند در برابر دشمن تنها در یک سمت انجام شود و آسیب پذیری از جناحین را کاهش دهد. علاوه بر این ها، کوتاه بودن عقبه نیروهای خودی، پوشش مناسب منطقه برای پدافند هوایی، تسلط آتش بر روی خطوط و عقبه دشمن، امکان رعایت اصل غافلگیری، محدود بودن زمین و عمق قابل دسترس، از جمله عواملی بودند که بر میزان امیدواری ها نسبت به کسب پیروزی می افزود. اما در عین حال با توجه به ویژگی های خاص منطقه، مساله عبور از رودخانه و پشتیبانی عملیات، احداث پل، تردد قایق ها به ساحل دشمن و پهلو گرفتن آن ها در ساحل رودخانه ها، هر کدام به عنوان موانعی بودند که برداشتن آن ها از سر راه به سادگی امکان پذیر نبود. به همین دلیل در طرح ریزی عملیات، تدابیر ویژه ای برای رفع آن ها اتخاذ شد. منطقه عملیات از آن جایی که زمین منطقه در میان آب محصور است، تحت تاثیر جذر و مد آب خلیج فارس و رطوبت دائم حاصل از آن می باشد. به همین دلیل، قسمت عمده ای از زمین منطقه باتلاقی، نمک زار و سست می باشد. ارتفاع آب رود اروند ، که از دریا تاثیر می پذیرد، در عمیق ترین قسمت رودخانه به 25 متر می رسد . در ساحل رودخانه پوششی از چولان (بوته های بلند) و نی وجود دارد. ارتفاع چولان ها حداکثر 5/1 متر و ارتفاع نی ها 3 تا 4 متر می باشد؛ به گونه ای که انسان به راحتی می تواند در میان آن مخفی شود. هم چنین نخلستان بزرگی در ساحل خودی و دشمن، که عمق آن بین 2 تا 5 کیلومتر متغیر است، وجود دارد که زمین اطراف آن اغلب سست است. عکس پیدا نشد استعداد دشمن منطقه عملیاتی در حوزه استحفاظی سپاه هفتم عراق قرار داشت. منطقه مسئولیت این سپاه از ابوالخصیب تا راس البیشه و قرارگاه تاکتیکی آن در ابوالخصیب بود و طول خط پدافندی اروند رود را با دو لشکر 15 و 26 پیاده و یگان هایی از نیروی دریایی پوشانده بود. لشکر 15 پیاده با یگان های زیر از ابوالخصیب تا جنوب سیبه – مقابل پالایشگاه آبادان – گسترش داشت: تیپ های 8 ، 104، 401، 436 و 439 پیاده. دوگردان کماندویی. پنج گردان تانک و نفربر. پنج گردان جیش الشعبی. گردان های 15 و 20 توپخانه. لشکر 26 پیاده نیز با یگان های زیر از جنوب زیادیه تا راس البیشه مستقر بود: تیپ های 107، 113، 110 و 111 پیاده. تیپ 440 و 441 پیاده ساحلی. ناو تیپ های 7 و 72 دریایی. گردان 22 دفاع الواجبات. دو گردان کماندو. دوگردان تانک و نفربر. چهار گردان جیش الشعبی. گردان های 22، 94، 79، 33 و 632 توپخانه. با شروع عملیات، لشکرهای زیر نیز وارد منطقه شدند: 10، 12، 6، 3 زرهی. 2، 11، 4، 8، 7، 17، 19و 18 پیاده. 5 و 1 مکانیزه. دفاع ساحلی . گارد ریاست جمهوری. در مجموع، یگان هایی که قبل و حین عملیات والفجر 8 در منطقه فاو حضور یافتند، برحسب تیپ و یا گردان مستقل به قرار ذیل می باشد: الف – پیاده: : تیپ های 414، 29، 702، 704، 442، 502، 111، 110، 104، 47، 501، 419، 48، 39، 22، 23، 2، 602، 603، 703، 96، 95، 108، 421، 424 و5 ب – پیاده ساحلی: : تیپ های 440، 441 و 443. ج – زرهی: : تیپ های 30، 16، 34، 42، 26 و گردان های تانک 17 تموز، الرافدین، ذوالنورین و گردان 43 از لشکر 5. د – مکانیزه: : تیپ های 25، 20، 15، 8 و 24. هـ – نیروی مخصوص: : تیپ های 65، 66 و 68. و – گارد ریاست جمهوری: : تیپ 1 مکانیزه: 2 کماندو 3 نیروی مخصوص 4 مکانیزه 10 زرهی یک گردان کماندویی ز – کماندو: تیپ های کماندویی سپاه های 3، 4، 6 و 7. تیپ 73 از لشکر 17. گردان حطین. گردان 5 از لشکر 26. گردان کماندویی لشکر 15. ح – جیش الشعبی: : شش قاطع جیش الشعبی تحت امر لشکر 26. قوای خودی قرارگاه خاتم الانبیاء صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم هدایت و اجرای عملیات را با دو قرارگاه عملیاتی کربلا و نوح بر عهده داشت. یگان های تحت امر این قرارگاه ها نیز به ترتیب زیر بودند: قرارگاه کربلا (محور شمالی) هدایت نیروهای زیر را بر عهده داشت: لشکر 27 محمد رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم. لشکر 25 کربلا. لشکر 7 ولی عصر (عج). لشکر 31 عاشورا. لشکر 5 نصر. لشکر 8 نجف اشرف. لشکر 14 امام حسین علیه‌السلام. لشکر 17 علی ابن ابی طالب علیه‌السلام. تیپ مستقل 32 انصارالحسین علیه‌السلام. تیپ مستقل 15 امام حسن علیه‌السلام. تیپ مستقل 44 قمر بنی هاشم علیه‌السلام. قرارگاه نوح : لشکر 19 فجر. تیپ مستقل 33 المهدی (عج). 16 گردان از توپخانه هم چنین، چهار قرارگاه فرعی با ماموریت های جداگانه به شرح ذیل تشکیل شدند: 1- قرارگاه یونس 1: تحت امر قرارگاه نوح بود با ناو تیپ کوثر ماموریت تصرف اسکله العمیه را بر عهده داشت. 2- قرارگاه یونس 2: قرارگاه عملیاتی نیروی دریایی ارتش و تحت امر قرارگاه خاتم الانبیاء بود و ماموریت تصرف اسکله الکبر را بر عهده داشت. 3- قرارگاه رعد: قرارگاه عملیاتی نیروی هوایی ارتش بود و ماموریت پشتیبانی هوایی و پدافند هوایی را بر عهده داشت. 4- قرارگاه شهید سلیمان خاطر: قرارگاه عملیاتی هوانیروز بود با ماموریت تشکیل تیم آتش، تخلیه مجروح و هلی برد نیرو. ضمناً قرارگاه قدس نیز به سه تیپ 21 امام رضا علیه‌السلام، 10 سیدالشهدا و 18 الغدیر ماموریت تک پشتیبانی در محور بوارین را بر عهده داشت. طرح عملیات در طراحی مانور عملیات، دو عامل به طور قابل ملاحظه ای موثر بودند: تجارب عملیات بدر. پیچیدگی ها و ویژگی های خاص عملیات والفجر 8. اگر سپاه پاسداران تجربه گران بهای دو عملیات خیبر و بدر در هورالهویزه را به همراه نداشت، قطعا طراحی عملیات والفجر 8 با مشکل روبه رو می شد. در طراحی مانور این عملیات چند مساله حایز اهمیت بود که عبارتند از: آگاهی از چگونگی و حالت های خاص آب اروند در نوبت های خاص هفته، ساعت، شب و روز و... . عملیات عبور غواص ها از رودخانه. عملیات شکستن خط و پاکسازی سرپل به دست آمده. مرحله بندی عملیات. توسعه در عمق. و... نسبت به درک حالت های مختلف آب اروند رود، ماه ها کار صورت گرفت و با جمع بندی اطلاعات موجود در تاریخچه این رودخانه و نیز شرایط جوی منطقه خسروآباد و فاو طی بیست ساله گذشته که از اداره هواشناسی گرفته شد، هیچ گونه مشکلی به نظر نمی رسید. در مورد عملیات عبور غواص ها از رودخانه آموزش و تمرین های زیادی انجام شد. این اقدام برگرفته از تجربه عملیات بدر بود. این عملیات، اوج خطرپذیری نیروهای انقلاب را به نمایش گذاشت. در این باره، یکی از نگرانی های اصلی، تاثیر جریان آب بر حرکت غواص ها و دور شدن آن ها از هدف خاص واگذار شده به آن ها بود. مرحله بندی عملیات، پی بردن به نحوه عبور از رودخانه، چگونگی شکستن خط و گرفتن سرپل و چگونگی هوشیاری دشمن قطعا نیازمند حضور در غرب اروند و شناخت بیشتری از واکنش های دشمن بود. با توجه به عکس، نقشه و اطلاعات به دست آمده از زمین، چهار مرحله برای عملیات مشخص گردید: 1- عبور از رودخانه و شکستن خط و پاکسازی سرپل به دست آمده. 2- تصرف شهر فاو، رسیدن به خورعبدالله و استقرار در منطقه مثلثی شکل شمال شهر. هم چنین، استقرار در پایگاه دوم موشکی در شمال غربی شهر. 3- پیشروی تا ابتدای کارخانه نمک و تشکیل خط دفاعی به موازات این منطقه از ساحل تا خورعبدالله. 4- رسیدن به زمین انتهای کارخانه نمک و کانال انتهای کارخانه واقع در جاده ام القصر تا ساحل رودخانه. ماموریت مرحله اول به عهده لشکرهای 7 ولی عصر، 5 نصر، 41 ثارالله، 31 عاشورا، 25 کربلا، 14 امام حسین علیه‌السلام و تیپ های 44 قمر بنی هاشم و 33 المهدی بود. در مرحله دوم، لشکرهای 27 محمد رسول الله صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم، 17 علی ابن ابی طالبعلیه‌السلام و در مرحله سوم لشکرهای 8 نجف و 31 عاشورا برای تحقق طرح مانور لحاظ شدند. در مرحله چهارم نیز همه یگان ها برای انجام عملیات مدنظر بودند. در خصوص توسعه در عمق باید متذکر شد در عملیات های بزرگی که پس از فتح خرمشهر انجام شد، همواره میان عمق بخشیدن به عملیات وتوان موجود از یک سو، و هماهنگی پیشروی با پشتیبانی عملیات از لحاظ مهندسی و ... از سوی دیگر، تعارض وجود داشت. در این عملیات توسعه در عمق و استمرار عملیات مورد توجه بود. شرح عملیات سرانجام پس از حل معضلات اساسی عملیات و تکمیل طرح مانور و تامین پشتیبانی های مورد نظر و سازماندهی قرارگاه ها و یگان ها، دستور انجام عملیات در ساعت 22:10 تاریخ 20/11/1364، توسط فرمانده کل سپاه با قرائت رمز عملیات به این شرح، صادر شد: بسم الله ارحمن الرحیم. لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم. قاتلو هم حتی لا تکون فتنه. یا فاطمةالزهرا، یا فاطمةالزهرا، یا فاطمةالزهرا. یگان های نیروی زمینی سپاه با پشتیبانی آتش طرح ریزی شده، تهاجم خود را در محورهای مورد نظر آغاز و مبادرت به شکستن خط کردند. گسترش وضعیت و تامین هدف های عملیات در همان شب اول چنان غیر منتظره بود که نیروهای پشتیبان که می بایستی برای تامین مراحل بعدی عملیات در صبح یا شب دوم عملیات به کار گرفته می شدند، در ساعت 12 همان شب وارد منطقه شدند. پس از پاکسازی خط اول، در ادامه کار دو مساله عمده در پیش روی رزمندگان قرار داشت: یکی دور زدن و محاصره شهر و حضور در محور ساحلی واقع در جناح شمالی. حضور در محوریادشده، نقش موثری را در مقابله با پاتک های دشمن و نیز تثبیت و تامین سرپل اولیه داشت لذا دو لشکر پرتوان وقدرتمند سپاه که ماموریت دستیابی به اهداف فوق را داشتند، به منظور پاکسازی والحاق خط اول، تلاش خود را شروع کردند. بدین ترتیب قبل از روشن شدن آزمایش‌های مربوط به هوا و پس از درهم شکستن مقاومت های ضعیف دشمن، یگان مامور جهت تصرف شهر فاو، ابتدا با حضور در مدخل ورودی شهر، به محاصره آن پرداخت. در جنوب شهر فاو نیز یکی دیگر از یگان ها با طی نمودن مسافت زیادی در عمق، به صورتی باورنکردنی خود را به خور عبدالله رساند و شهر فاو از شمال و جنوب به محاصره درآمد. پاکسازی جنوب شهر فاو و باقی مانده نیروهای پراکنده و غیر منسجم دشمن، که در منطقه به صورت سرگردان حضور داشتند دنبال می شد. با حضور پرقدرت نیروها پس از محاصره شهر فاو در محور ساحلی و نیز دستیابی به خور عبدالله در جنوب فاو، پاکسازی عناصر باقی مانده دشمن در راس البیشه آغاز شد. در نتیجه یگان مامور به تصرف شهر فاو، پس از رفع موانع موجود و مقابله با مقاومت های پراکنده دشمن، توانست با انهدام مقر تیپ 111 و به اسارت گرفتن فرمانده آن، شهر فاو را به صورت کامل پاکسازی کند. در نتیجه تا پایان روز اول، رزمندگان اسلام موفق به تصرف شهر فاو و پاکسازی کامل منطقه و حضور در شمال فاو(محور ساحلی) شدند و بدین ترتیب مراحل اول و عملیات انجام پذیرفت. دشمن در شرایطی که جمهوری اسلامی را فاقد توانایی و قابلیت اجرای عملیات عبور از رودخانه ارزیابی می کرد، پس از مواجهه با حضور قدرتمندانه نیروهای اسلام در شهر فاو و بعد از گذشت سه روز از شروع عملیات، به تدریج نسبت به ابعاد عملیات فاو هوشیار شده و لشکر گارد را وارد منطقه کرد. شتاب زدگی و عدم توجیه کامل نسبت به منطقه، موجب گردید که نیروهای لشکر گارد سوار برخودرو و در حال حرکت به سمت منطقه درگیری، در محاصره نیروهای خودی افتاده و به هلاکت برسند. از این زمان بود که نبرد سنگین به مدت 75 روز ادامه پیدا کرد. فاو از حضور تا تثبیت حضور نظامی ایران در فاو، نشانگر بی ثباتی حکومت بغداد و ضعف و ناتوانی ارتش عراق بود. دشمن پس از ناتوانی در باز پس گیری یک باره فاو، شیوه پیشروی لاک پشتی را آغاز کرد تا بلکه بتواند قسمت های محدودتری را تصرف کند. و خط تبلیغاتی رسانه های جهانی هم در تحرکات نظامی دشمن بی تاثیر نبود، چنانچه نشریه واشنگتن پست طی گزارشی نوشت: «عراق نمی تواند اجازه دهد ایرانی ها در این شهر باقی بمانند، زیرا این مساله به احتمال قوی عواقبی تضعیف کننده از نظر روحی و سیاسی در داخل عراق و نیز در کشورهای همسایه خواهد داشت... تصرف شبه جزیره فاو توسط نیروهای ایران و غافلگیری عراقی ها، به طوری که هنوز هم موفق به بیرون راندن سربازان ایرانی از منطقه نشده اند، بغداد را سخت سرافکنده کرده است.» رادیو بی بی سی نیز طی تفسیری اظهار داشت: «ایران به خوبی در زمین از عهده نیروها برآمد و تصرف این همه اراضی عراق، ضربه ای تحقیر آمیز به عراق وارد کرده است.» مشکلات باز پس گیری فاو برای دشمن دشمن در انجام پاتک می بایست از نیروی زرهی مکانیزه استفاده می کرد که با توجه به باتلاقی بودن زمین عمدتا محدود به جاده می شد و این وضعیت با توجه به آتش توپخانه بر روی جاده ها و حضور قدرتمند نیروهای ایران در آن جا، امکان مانور را از دشمن می گرفت. به علاوه نظر به این که قسمتی از منطقه پوشیده ازنخل است، راه حل دیگر جنگ تن به تن در نخلستان بود. اما نیروهای دشمن توانایی و روحیه مناسب برای این کار را نداشتند. تلاش های دشمن در این فاصله عمدتا در سه محور خلاصه می شود: ادامه پاتک در برخی از محورها، خصوصا کارخانه نمک و جاده ام القصر. گسترش عقبه ها و احداث جاده و مواضع جدید توپخانه و ... . طراحی استراتژی دفاع متحرک. دشمن به منظور حل بحران های ناشی از فتح فاو و ضایعات وارده به ارتش خود، علی رغم رکود جبهه ها و نیز عدم توانایی در عقب راندن نیروهای خودی، مکررا تبلیغاتی را مبنی بر بازپسگیری منطقه عملیاتی والفجر 8، انجام می داد.
ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
ای شهید ای روشنای خانه امید، ای شهیدای معنی حماسه جاوید، ای شهیدچشم ستارگان فلک از تو روشن استای برتر از سراچه خورشید ای شهید« زهره » به نام توست غزلخوان آسمانبا یاد توست مشعل « ناهید » ای شهید« قد قامت الصلاه » به خون تو سکه زددر گسترای ساحت تحمید ای شهیدتیغ سحر زجوهره خونت آبدارگشت و شکست لشکر تردید، ای شهیدآئینه‌دار خون تو اند آسمانیانرنگین‌کمان به شوق تو خندید ای شهیدایمن شدند دین و وطن تا به رستخیزفارغ شدند زآفت تهدید، ای شهیددر فتنه‌خیز حادثه‌ها جان پناه ماستبانگی که در گلوی تو پیچید، ای شهیدصرافی جهان زتو گر نقد جان گرفتجام شهادتش به تو بخشید، ای شهیدنام تو گشت جوهر گفتار عارفان« عارف » زبان گشوده به تأکید، ای شهید برگرفته ازکتاب حماسه های همیشه
ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
آیا می دانید اولین اسیر عراقی در استان چهارمحال وبختیاری،بخش بن به اسارت در آمد؟ حدود بیست روز ازآغاز جنگ می گذشت که هواپیمای عراقی به قصد بمباران کارخانه قند شهرکرد حرکت کرد ولی قبل ازانجام عملیات، حدود ساعت 3 بعد ازظهر دچار نقص فنی شد و در اطراف سد زاینده رود سقوط می کندو خلبان آن که اصالت مصری داشت با چتر نجات در روستای لارک از توابع بخش بن فرود می آید که توسط نیروهای مردمی دستگیر وتحویل پاستگاه انتظامی بن می گردد. صدا وسیمای ایران بانشان دادن تصویر خلبان،اسیرعراقی را بعنوان اولین اسیر جنگی معرفی میکند.
ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
اتل متل راحله                 اخموی بی حوصله
مامان چرا گفت بگیر ازپدرت فاصله دلش هزارتا راه رفت بابا خسته ی کاره؟ مامان چرا اینو گفت؟ بابادوستش نداره؟ باید اینو بپرسه اگه خسته کاره پس چرا بعضی وقتا تانیمه شب بیداره؟ نشونه ی بیداریش سرفه های بلنده شش ماه پیش تا حالا بغض میکنه میخنده شاید اونو نمیخواد اگه دوسش نداره پس چرا روی تختش عکس اونو میذاره؟ باچشمای مریضش عکس و نگاه میکنه قربون قدَش میره بابا بابا میکنه بادست پر تاولش آلبومی رو که داره از کنار پنجره ور میداره میاره با دیده پر از اشک آلبومو وا میکنه رفیقای جبهه رو همش صدا میکنه  آلبوم عکس بابا پر از عکس دوستاشه عکسی هم از راحله ست تو بغل باباشه بادیدن عکسا زنده میشه ِمیمیره با یاد اون قدیما بابا زبون میگیره قربون اون موقعا قربون اون صفاتون دست منم بگیرین دلم تنگه براتون از اون وقتی که بابا دچار این مرض شد مامان چقد پیر شده بابا چقدر عوض شد مامان گفته تو نماز برا بابات دعاکن دستاتو بالا ببر تقاضای شفا کن دیشب توی نمازش  واسه باباش دعا کرد دستاشو بالا برد و تقاضای شفا کرد نماز چون تموم شد دعابه آخر رسید صدای گریه های مامان تو خونه پیچید دخترم کجایی؟ عمر بابا سر اومد وقت یتیمداری و غربت مادر اومد دخترم کجایی؟ بابات شفا گرفته رفیقاشو دیده و مارو گذاشته رفته آی قصه قصه قصه یه دستمال نشسته خون سرفه ی بابا رو این پارچه نشسته بعد شهادت او پارجه مال راحله ست دختری که در پی شکستن فاصله ست کنار اسم بابا زائر کربلایی یه چیز دیگه نوشتن «شهیدشیمیایی»                                                                                                     مرحوم ابوالفضل سپهر                                    « شادی روح تمامی شهدای شیمیایی صلوات »
ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟ حاجی دیگر نمیخندی ...! چه شده آن لبخندهای دائمت؟   حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود ...سرت را بالا بگیر...  به چه می اندیشی؟ از چه دلگیری؟ ... راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید بجنگید که چه بشود؟ خودتان خواستید ،خودتان هم شهید شدید آن وقتها جبهه میگرفتم و جوابشان را میدادم. حالا خودمانیم حاجی، بینی و بین الله رفتی که چه بشود؟ رفتی که آزادی داشته باشیم؟ رفتی که عده ای مانتوهایشان روز به روز تنگ تر و روسری هایشان روز به روز کوچکتر شود؟ رفتی که ماه محرمی هم پارتی بگیرند و جشن های آنچنانی؟ رفتی که عده ای دختر و پسر به هم که میرسند دست بدهند و اگر ندهند به هم بگویند عقب مانده ؟  حاجی جان ؛ جای پلاکت را این روزها زنجیرهای قطور گرفته ! جای شلوار خاکی ات را شلوارهای پاره پوره و چاک چاک گرفته (که به زور پایشان نگهش میدارند)!     جای پیراهن ساده ی "مردانه ات" را تی شرت های مارک دار  گرفته(بعضا آب رفته اند) !  پسرانمان زیر ابرو بر میدارند ! دخترمان ابرو تیغ میزنند ! اوضاعی شده دیدنی ... پارکها ، سینماها ، پاساژها شده اند سالن مد ! و البته دوست یابی!  حاجی تو رفتی که خودت را پیدا کنی و خدایت را اینها مانده اند و دارند خودشان را گم میکنند ! حاجی ؛ گلوله دست شما را زخم انداخت و بعدها برد ، اینجا خودشان بر سر و صورت و دست و بازویشان زخم و نقش می اندازند که زیبا شوند ... !!! اینجا به کسی بگویی : خواهرم ... هنوز بقیه حرف را نگفته شاکی میشود که چرا شما بسیجی ها نمیگذارید راحت باشیم؟ما آزادی میخواهیم ...چرا شماها نمیفهمید؟ اینجا اگر ماه رمضان به بعضیها گفتی ماه رمضان است،حرمت نگه دارید.تو را میکشند...به همین سادگی اگر گفتی آقا مزاحم ناموس مردم نشو ،تو را میکشند و کمترینش اینست که چشمت را کور کنند...به همین سادگی داغ بر دلم مانده ... و من مات و مبهوت از این همه شجاعت که تو لا اقل از ما انتظارش را داری و نداریمش ! اینجا پسری با تیپ آنچنانی هرچقدر هم که بی احترامی کند به غیر و سر وصدا کند ،همه میخندند و میگویند چه بانمک ! اما پسری مذهبی که با صدای بلند صلوات بفرستد بعد از نماز جماعت : بعضیها میگویند: زهرمار ! داد نزن سرمون رفت !!! دختری با مانتوی کوتاه و تنگ و آستینهای بالا زده شده با قر و غمیش راه برود همه میگویند چه باکلاس!  اما دختری چادری که بخواهد از کنارشان رد شود میگویند : صلواااااات : اللهم صل علی محمد و آل محمد اینجا به خیلی چیزهایی که اعتقاد تو بود میخندند ! به ریش میخندند ...به چادر میخندند ... به لباس پیغمبر میخندند ... راستی فرمانده ... این کتاب صورت هم عالمی دارد ! "فیس بوک" را میگویم     شرف و ناموس و اعتقاد بعضا پر ! عکسهایی در این فیس بوک از خود و خانوادشان میگذارند که آدم شرمش میشود نگاه کند شما میگفتی "یاعلی" و زندگی میساختی اینها عکس میگذارند ...خاطر خواه میشوند ... زندگی شروع میشود آن هم با یک "لایک" ... فردا هم طلاق!عجب پروسه ای!!! این هم به نام آزادی !!! ...  این نظام را اعتقاد نگاه داشته... به تو میگویند آزادی نداری ... راحت باش ... زندگی کن!!! که دست از اعتقادت برداری ما میگوییم بندگی کن و خوب زندگی کن ... آنها میگویند زندگی کن ،آزاد باش ...(هرزه بودن هنر است !) خلاصه حاجی جای ارزشها عوض شده ...دعایمان کن. به خودم میگویم: به دلم : بسوز ...آتش بگیر... آتش بگیر تا که بفهمی چه میکشم رنگ ها عوض شده ... حاجی دریاب ... یا صاحب الزمان : دلت خون است آقا ... خدا صبرت بدهد ... . حالا خودتون قضاوت کنید اینجوری واقعا درستشه که آقامون وشهدا دلشون از ماخون باشه خدا روخوش میاد برای شادی روح شهدا وتعجیل در فرج امام زمان صلوات ما کجا و آن ها کجا... وقتی تو یه فعالیت فرهنگی شرکت میکنم میبینم تقریبا همه سنشون از من بالاتره و من با این سنم یکم خجالت میکشم بین اونا... ولی... داشتم بهش فکر میکردم به سنم ، به کارهای فرهنگیم ، به تزهایی که میدم ، و ... یه صدایی بهم گفت تو با این سنت داری پا به پای این سن بالا ها کار میکنی باید به خودت افتخار کنی کنی کنی ... صداش پیچید تو گوشم چشامو بستم ، شیرینی حرفشو مز مزه کردم ... روزها سپری شد ، شیرینی اون حرف برام بیشتر و بیشتر میشد تا اینکه ....اسم رضا پناهی رو شنیدم ، ۱۲ سالش بود که عاشق شد ،‌ پرکشید و به عشقش رسید...خیلی بهش توجه نکردم... ولی وقتی صداشو شنیدم داغون شدم تمام شیرینی هام تلخ شد...دوباره یاد کارهام افتادم ، بغضم ترکید تازه فهمیدم هیچ کاری نکردم هیچی... ما کجا و آن ها کجا... دانلود فایل صوتی وصیت نامه شهید رضا پناهی که خودش ضبط نموده و بعد از شهادت بدست آمده است: ۴۳۴ کیلو بایت
ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر
بیانات مقام معظم رهبری در رابطه با دنبال کردن راه واهداف شهدا عزیزان!اگر شهدا عزیزند که عزیزترینند اگر برای  ما   گرامیند   که گرامیترینند گرامیداشت آنها به معنای این است که ما راهشان را ادامه بدهیم واهدافشان را دنبال کنیم .دنبال کردن راه انها یعنی بایستی اهداف جمهوری اسلامی وارزشهای اسلامی این پایه های مستحکم واین شاخصهای نمایان که میتواند این ملت را به اوج افتخار دنیوی واخروی برساند در نظر داشته باشیم ودنبال کنیم.زون مرد در این جهت یکسانند ؛پسران ودختران شهید ،برادران وخواهران شهید وانهائی که نسبتی با این شهید دارند یکسانند.هر چه به شهید نزدیک ترید ،افتخارتان بیشتر ومسئولیتتان سنگینتر است. کشور مال شماست ؛منو شما که ماندیم باید از این راهای گشوده حرکت کنیم وپیش برویم .والا اگر آنها راه را با کنند وما بنشینیم  ودست روی دست بگذاریم وتماشا کنیم ،این قدر نشناسی نمک نشناسی است .نمک شناسی در قبال شهدا این است که وقتی آنها راه را باز کرده اند،ما از این راه حرکت کنیم وپیش برویم .این امروز وظیفه ی مات وملت ایران این وظیفه را انجام میدهند ومسئولین کشور بحمدالله به این وظیفه متعهد وپایبند شعارها ی اسلامی ومبانی واصول اسلامی برای آنها اصلی ترین پرچمها وشعارهاست ،انشاالله این ملت با این عزم ،با این روحیه ،با این جوان وبا این مشعلهادرخشانی که از خون شهید برافروخته شده وفضا را روشن کرده ،خواهد توانست به بلندترین ودورترین آرزوهای خودش برسد.  منبع:کتاب دفاع مقدس به روایت رهبر معظم انقلاب اسلامی
ali bahrami
۱۶ دی ۹۴ ، ۰۰:۰۲ موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰ نظر