پای صحبت پدر شهید محمد حسین فهمیده
شنبه, ۵ اسفند ۱۳۹۱، ۱۰:۴۹ ب.ظ
محمد حسین در مدرسه خیابانی مشغول به تحصیل بودندو روزی که امام به ایران تشریف آوردند حسین تصادف کرده بود و طحال ایشان پاره شده بود و در بیمارستان بستری بودند.هنگامی که از بیمارستان مرخص گردید اصرار مینمودند که من حتماً باید به زیارت آقا بروم ما ایشان را با برادر بزرگشان (شهید داوود) برای زیارت حضرت امام اعزام نمودیم که پس از زیارت ایشان بازگشتند.
هنگامی که جنگ تحمیلی آغاز گشت و امام فرمودند :بسیج شوید ما کمتر حسین را در منزل ملاقات مینمودیم و من فکر می کردم ایشان یا سینما میروند یا تفریح و از این قبیل مسائل . اما در پیگیریهای بعدی فهمیدیم که ایشان دارند کارهایی را انجام میدهند که مربوط به بسیج و بسیجی و کارهای مذهبی و انقلابی است .
روزی از طرف بسیج به کردستان اعزام گردیدند که ما اصلاً اطلاعی نداشتیم. ایشان را بچههای سپاه از کردستان آوردند کرج. مادرشان را هم خواسته بودند تا از ایشان تعهد بگیرند که حسین دیگر به منطقه نرود.چون هم قد ایشان کوچک و هم سنشان کم بود. و ایشان درحضور مادرشان به آن برادر سپاهی میگویند :خودتان را زحمت ندهید اگر امام بگوید هرکجا که باشد آماده هستم و من باید به مملکت خودم خدمت کنم.
اولین روزهای جنگ تحمیلی بود و جنگ در خرمشهر شروع شده بود و خبر از یورش ناجوانمردانه متجاوزین و شهادت عزیزان بسیجی و سپاهی میدادند . ایشان پس از ثبت نام به درب مغازه میوه فروشی که داشتم آمدندو خداحافظی نمودند و رفتند.
(البته لازم به تذکر است که درآن زمان ما در حال ساخت خانه بودیم و خانهای داشتیم فاقد برق ، آب و .... که حسین در زندگی واقعاً کمک و یاور ما بودند و زندگی مارا میچرخاندند.
شب هنگام به منزل که آمدم سراغ حسین را گرفتم . گفتند :عصر دوربین برادرشان را برداشتند و دیگر پیدایشان نیست . و من گفتم که ایشان میآیند مقداری دیرتر . تا چندین روز از حسین اطلاعی نداشتیم که یکی از بچههای همسایههایمان آمدند و گفتند :به مادرش بگوئید : من رفتم جبهه نگران من نباشید. دقیقاًنمیدانم این فراق 33 یا 44 روز به طول انجامید که یک روز رادیو برنامه عادی خود را قطع کرد و اعلام نمود یک نوجوان 13 ساله خودرابه زیر تانک دشمن انداخته و تانک دشمن را منهدم ساخته و خود نیز شربت شهادت نوشیدهاند.
در حال شام خوردن بودیم که مجدداً تلویزیون خبر را اعلام نمود و مادرشان گفتند : بخدا حسین است انگار این مطلب به او الهام شد که حتی قسم نیز میخوردند پس از چند روز برادران سپاهی به درب منزل آمدند و خبر شهادت حسین را اعلام نمودندو گفتند مقداری از جنازه حسین که باقی مانده برایتان میآوریم . و من ازآنها سوال نمودم که منظورتان از مقداری چیست ؟ و این بنده خدا که اسمشان آقای شمس بود (برادر شهید محمد رضا شمس که با حسین در منطقه با همدیگر بودند ) چنین تعریف نمودند.
حسین از بسیج به منطقه اعزام شده بود که یک روز نزد فرمانده ما آمد و گفت : آقا اجازه بدهید من بیایم و با شما کار کنم فرمانده بدلیل اینکه ایشان قدرت لازم را ندارند قبول ننمودند و حسین در جواب گفت : حالا اجازه دهید یک هفته با شما باشم اگر خوب بودم که میمانم اگر خوب نبودم هم میروم بدین طریق حسین نزد ما آمد و ما از ایشان واقعا ً راضی بویم هر کاری که پیش میآمد حسین پیشقدم بودند .و حسین هنگامی که با برادر من زخمی شدند به بیمارستان ماهشهر منتقل گردیدند.پس از مرخصیشدن از بیمارستان نزد فرمانده آمدند که به خط بروند و فرمانده اجازه ندادند و حسین اصرار میکرد که با خط اعزام گردد و فرمانده هم نمیپذیرفتند. درآن هنگام چشمان حسین پر از اشک شدو رگهای گردنش متورم و با ناراحتی به فرمانده گفت : من به شما ثابت میکنم که میتوانم به خط بروم پس از چند روزی مشاهده نمودیم که یک عراقی به سمت ما درحرکت میباشد بچهها میخواستند او را مورد هدف قرار دهند که من گفتم خودش با پای خودش میآید نزنید صبر کنید و موقعی که نزدیک شد دیدیم که حسین است از او سوال نمودیم کجا بودی این لباسها چیست این اسلحهها ازآن کیست و ایشان گفتند :
فرمانده اجازه دادند که ایشان به خط بروند . در خط با محمدرضا همسنگر بودند در جنگ محمدرضا تیر میخورد و حسین با وسایل همراهش محمدرضا را به عقب انتقال میدهند و در آنجا به او میگویند کجا ؟حسین در جواب میگوید :
من باید انتقام همسنگرم را از این دشمن بگیرم
هنگامی که به جایگاه قبلی خویش باز میگردد 5 تانک عراقی را میبیند که به طرف بچهها میآیند و قصد حمله دارند در این لحظه نارنجکها را به کمر بسته به طرف تانکهای دشمن متجاوز میرود که تیری به پای وی اصابت مینماید و ایشان زخمی میشوند . به هر صورت ممکن خود را به اولین تانک میرساند وبا نارنجکی که به همراه داشت تانک را منفجر مینماید و خود نیز با نسیم عشق به پرواز درمیآید و تن به نسیم بهشتی میسپارد .
بچهها احساس میکنند برایشان کمکی آمده و دشمن نیز فکر میکند که غافلگیر شده ودر حال شکست میباشد که بچههای بسیج بقیه تانکهارا منهدم میسازد.
ما پس ازچند روز که به سراغ حسین رفتیم مقداری از جسم مطهر ایشان را پیدا کردیم که برایتان میآوریم .
پای صحیت مادر شهید محمد حسین فهمیده
مادر شما چگونه از شهادت فرزند دلبندتان اطلاع حاصل نمودید وعکس العمل شما چگونه بود ؟
شبی هوا خیلی سرد بود و من در فکر پسرم بودم که کجاست ؟ و چه میکند ؟ و آیا در این هوای سرد وسیلهای برای گرم کردن دارد یا نه ؟
صبح ساعت 8 ازرادیو که پیام رهبر اعلام گردید را شنیدم همان لحظه به سرعت خود را به خانه دخترم که نزدیک ما بود رساندم و خبر را به آنها دادم و گفتم دخترم نکند این نوجوان که خودش را زیر تانک انداخته حسین باشد . دامادمان گفت فکر نمیکنم، این پسر خرمشهری است حسین اصلاً تا آنجا نرفته که بخواهد این کار را بکند شب نیز تلویزیون همان خبر را داد من به پدر و برادر بزرگترش (داوود) گفتم بخدا این حسین است که این کار را کرده پدرش در جواب گفت اگر چنین سعادتی داشتیم که خیلی خوب بود این پسر اهل خرمشهر است نه حسین . آن شب گذشت و بعد از یک هفته دو نفر از سپاه آمدند و خبر شهادت حسین را همانطور که خودم حدس زده بودم گفتند .
حسین که دائماً در رابطه با اسلام و دین بحث میکرد . نه تنها با ما بلکه با مردم هم همینطور بود اگر میگفتیم برو نفت بگیر میگفت :
جوانان ما در جبههها در سرما میجنگند آنوقت شما میگویید برو نفت بگیر . حتی در مدرسه هم در این رابطه بحث و جدال داشت داوود هم با پدرش در میوه فروشی کار میکرد و اعتقاد داشت نباید مادر یا خواهرانش بیرون بروند و با نامحرم روبرو شوند و میگفت هر آنچه امام میگوید عمل کنید خیلی ساکت و مظلوم بود نماز و روزه و واجباتش ترک نمیشد پس از این که معافی از سربازی گرفت بجای پدرم به جبهه رفت که پس از 2 ماه و 10 روز به شهادت رسید.
گاهی حسین را بلند صدا میکردم جواب نمیداد و بعد از چند لحظه میگفت بله میگفتم : حسین معلوم هست تو کجایی میگفت سر قبرم میگفتم مگر قبر تو در آشپزخانه یا اتاق است میگفت نه قبر من در بهشت زهرا قطعه 24 ردیف 11 است .
هر وقت به بهشت زهرا میرفت و بعد برای ما تعریف میکرد . میگفتم حسین یک بار من را هم ببر خیلی دوست دارم به بهشت زهرا بروم حسین میگفت : آنقدر بهشت زهرا خواهی رفت که سیر شوی.
شبی که داوود میخواست به جبهه برود من خیلی گریه میکردم همان موقع داوود گفت : فردا جلوی دوستان من گریه نکنی شما مادر شهید سیزده ساله هستی باید طوری رفتار کنی که من افتخار کنم. این دیدار آخر ما بود و آخرین خاطره من .
تعیین سالروز شهادت بسیجی سیزده ساله شهید محمد حسین فهمیده به عنوان روز بسیج دانشآموزی در مدارس انتخابی شایسته است که موجب میشود خاطره و آرمان آن شهید همواره پیش روی نسل آینده انقلاب قرار گیرد.
در رثای شهید فهمیده
ای نوجوانان وطن آینده سازید
مانند گلهای بهاری دل نوازید
بمانند فهمیده برای حفظ آیین
هر یک به میدان شهادت یکه تازید
ای بچهها فهمیده آن گرد بسیجی
همسنگر پویندگان کشور ماست
بر وصف ایمانشان امام عاشقان گفت
این نوجوان با شهامت رهبر ماست
در به وصف آن دلیر قهرمان گفت
فهمیده شاگرد دبستان یقین است
نوجوانان پیرو فهمیده باشید
صد هزارا ن آفرین بر این امیدان
نام شما را هر که در دفتر بخواند.
کاری باید کرد
گلها ، صورت هایشان را سپرده بودند به دست نسیم و آرام و بیخیال به خواب میرفتند.
گنجشکها و کبوترها در آسمان آبی
پرواز میکردند چرخ میزدند و بر روی دیوارهای کوتاه شهرآرام میگرفتند. مردم ، مردم ساده و صمیمی شهر ، همه به کار و تلاش مشغول بودند و هیچکس فکر نمیکرد که به زودی حادثهای اتفاق بیافتد.
اول صدای وحشتناکی در شهر پیچید و بعد صدای دیگر و صدای دیگر .
دیوارها یکی پس از دیگری شکست و خانهها فروریخت
صدا ، صدای انفجار بود انفجاری گلوله توپ و تانک و خمپاره
همه با ترس و وحشت به یکدیگر نگاه میکردند و هیچکس نمیدانست چه اتفاقی افتاده است . بچهها به آغوش مادرهایشان پناه میبردند و بزرگترها وحشت زده به اینسو و آنسو میدویدند.
گنجشکها و کبوترها ترسان و پریشان خود را به در و دیوار میکوبیدند و بیقراری میکردند.
یک نفر که از روستای دیگری میآمد ، نفس نفس زنان پیغام آورد که :
عراق به ایران حمله کرده است . بیدلیل با توپ و تانک و خمپاره و شهرها و روستاها را یکی پس از دیگری ویران میکند و پیش میآید .
اول بزرگترها و سپس بچهها به سوی بامها دویدند.
از بالای بامهمه چیز پیدا بود.
افراد و تانکهای دشمن پیش میآمدند ، همه جا را به آتش میکشیدند و ویران میکردند . همه به فکر چاره افتادند ، هر کس کاری میکرد عدهای به سمت زیر زمینها و صندوقچههایشان میدویدند تا تفنگهای خود را بیرون بیاورند.
عدهای به دنبال گوئی میگشتند تا آنها را از خاک وشن پر کنند .
عدهای هم برای ساختن سنگر زمین را میکندند.
من هم باید کاری میکردم .
نمیتوانستم بنشینم و ببینم که دشمن لحظه به لحظه نزدیکتر شود.
نمیتوانستم بنشینم و ببینم که دشمن از زمین و آسمان به شهر و کشور ما هجوم بیاورد.
من اگر چه کوچک بودم اما ؛ نگاه معصوم خواهر کوچکترم به من میگفت :
حسین باید کاری کرد
قرآنی که بالای طاقچه بود ، با صدایی روشن فریاد میزد:
فرزندم ! باید کاری کرد
به سمت در اتاق پیش رفتم .
مادرم در چهار چوبه در ایستاده بود و چشمهای نگرانش میگفت :
پسرم کاری باید کرد
از اتاق بیرون آمدم
گلهای باغچه که رو به پژمردگی میرفتند به سختی سرهایشان را تکان دادند و ناله کردند :
کاری باید کرد
چشمم به تفنگ و نارنجک برادرم افتاد که آنها را در کنار حیاط گذاشته بود و رفته بود برای وضو گرفتن.
تفنگ را گذاشتم برای خودش و نارنجک را برداشتم و از خانه بیرون آمدم.
گنجشکها و کبوترها ، پریشان و وحشت زده در اطرافم پر میکشیدند و زمزمه میکردند:
کاری باید کرد
به طرف دروازه شهر راه افتام . به همان سمتی که عراقیها پیش میآمدند.
فاصلهشان با شهر بسیار کم شده بود .
ایستادم و به دشمن نگاه کردم . یک دنیا دشمن بود . یک دریا دشمن بود..
موذن با نوای گرم و رسای حی علی خیر العمل از بالای گلدسته مسجد فریاد میکشید : کاری باید کرد .
انگار این صدای خدا بودکه از گلدستههابه گوش میرسید.
نارنجک را به کمر بستم .
به خدا گفتم :
آمدم
و به سوی نزدیکترین تانک دشمن خیز برداشتم.
لحظهای بعد من و نارنجکم در زیر تانک دشمن بودیم.
شهری در آسمان
شهر پرواز محمد حسین فهمیده
۹۱/۱۲/۰۵