شهدای گمنام شهر دشتک

شهدای گمنام شهر دشتک


shohadaygomnam.dashtak

طبقه بندی موضوعی

اتل متل یه جعبه+شعر

جمعه, ۹ فروردين ۱۳۹۲، ۰۴:۴۵ ب.ظ
اتل متل یه جعبه     زنده یاد ابوالفضل سپهر، بسیجی شاعر متولد 15 خرداد 52 است. او در سال 77 در اثر همنشینی با ایثارگران و خانواده های شهدا و جانبازان و با مشاهده غفلت ها و کاستی های بی شمار در حفظ دستاوردهای شهدا، دست به قلم برد و اولین شعرش را نوشت . شعر «اتل متل» این شاعر فقید در ادامه می آید.   اتل متل یه جعبه پر از مداد رنگى اتل متل یه بچه چه بچه زرنگى با یک مداد هاش ـ ب توى اتاق نشسته فکر مى کنه به باباش جفت چشاشو بسته قربون برم بابامو الان اگه زنده بود صورت مهربونش حتماً پر از خنده بود با قهوه اى کمرنگ دهان و لب رو کشید صورتشو عقب برد قشنگ نگاه کرد و دید قهوه اى رو گذاشته مداد حنایى برداشت رو صورت بابا جون ریش قشنگى رو کاشت بعد با مداد هاش ـ ب چشمى کشید و بعدش با یک مداد هاش ـ ب چشمارو مشکى کردش پیشونى رَم کشیدش بعد هم موهایى بلند بعد با مداد سبزش براش کشید یه سربند بعد با مداد زدش رو سربند سبز اون گنبدى از طلا زد زیرش نوشت «بابا جون» بینى رو هم کشیدش دو چشم و ابرو گذاشت براى رنگ صورت سفید و زرد و برداشت با زرد و با سفیدش صورتو رنگ کردش بابا چه نورانیه چشمها رو تنگ کردش یواش یواش و کم کرد از توى چشم تنگش بارون چکید بروى نقاشى قشنگش مداد سرخو برداشت رو سر بلند بابا جون یه خال قرمز کشید خیره شد به خال اون لب رو گذاشت رو خالش سرخى لبهاى اون حالشو سرختر کرد سرختر از رنگ خون یه کمى فکر کردش یه دفعه بغضش گرفت بعد مى دونید چیکار کرد؟ یه کارى کرد بس شگفت با اون مداد سرخش بابا رو سرخ کردش عکس رو قلبش گذاشت با اون دودست سردش بس که بابا بابا گفت ناله زد و غصه خورد کنار عکس بابا خسته شد و خوابش برد خواب دیدش توى یک باغ تو یک باغ پر از گل نشسته رو درختى بدل شده به بلبل ناز غریبونه کرد چَه چَهِ مستونه زد یه وقت دید از آسمون نور اومد و نور اومد دید که تو تختى از نور بابا جونش نشسته هزار ملک دور اون جمع شده حلقه بسته پریدو رفتش نشست رو شونه بابا جون بابا نوازشش کرد بوسه زد به روى اون زد زیر گریه و گفت: میگن دیگه نمیاى! منو گذاشتى رفتى؟ بابا منو نمى خواى؟ بابا اونو بوسیدش توى بغل گرفتش اشک چشاشو پاک کرد نیگاش کردش و گفتش: اگه نرفته بودم یه غول بى شاخ و دُم اومده بود تو خونه تا زور بگه به مردم با هرچى که ما داشتیم مى خواست تجارت کنه ما رو اسیر بگیره خونه رو غارت کنه رفتم باهاش جنگیدم تا که بره به خونش اگه باور ندارى بیا اینم نشونش دسترو گذاشت رو خالش همون خال پیشونیش همون خال قشنگش خال قرمز و خونیش لب رو گذاشت رو خالِ بابا جون و بوسیدش بعد صورت و عقب برد قشنگ بابا رو دیدش یهو پریدش از خواب دید که وقت اذونه بوى تن بابا جون پیچیده بود تو خونه دنبال نقاشیش گشت دید که روى متکّاس یعنى چى مگه مى شه؟ این خط که خط باباس دید که زیر نقاشیش به خط نازِ بابا نه تنها امضا شده داده یه بیست زیبا بخش فرهنگ پایداری تبیان
۹۲/۰۱/۰۹ موافقین ۰ مخالفین ۰
ali bahrami

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی